تبليغاتX
OXIN
روزی سلطان محمود غزنوی غضبناک بود;طلخک(شوخ مزاح)

خواست که او را از آن حال بیرون آورد پس گفت:

"ای سلطان!نام پدرت چه بود؟"

سلطان با عصبانیت پاسخ داد:

"مردک!تو با آن سگ چه کار داری؟"

طلخک گفت:"نام پدرت معلوم شد.حالا بگو نام پدر بزرگت چه بود؟"

 

+ نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 23:22 |
خانم زشتی به پیش نماز محل گفت:آقا اگر کسی به من بگویدتو چقدر قشنگی و اززیبایی من تعریف کندومن جوابش را ندهم گناه دارد؟پاسخ داد البته گناه  داردنبایدبگذاری مردم دروغ بگویند.
+ نوشته شده توسط وحید در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 0:8 |
تورو میگه:تا کنون رفیقی پیدا نکرده ام که به اندازه تنهایی قابل رفاقت باشد.

+ نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 0:49 |
*ونسان ون گوگ نقاش بزرگ فرانسوي در طول زندگي خود توانست فقط يكي از نقاشي هاي خود را به فروش برساند.

*مدرسه هنر هاي زيباي پاريس حاضر نشد(سزان) را به عنوان شاگرد بپذيرد.وي بعدا يكي از برجسته ترين نقاشان امپرسيونيست فرانسه شد.

*(پيكاسو)در اوايل كار خود را با سوزاندن بعضي ازطراحي هايش گرم ميكرد.

*تابلوي قايق كار(هانري ماتيس) به مدت چهل سال و هفت روز در موزه هنر هاي معاصر نيويورك آويخته بود تا شخصي متوجه شد كه آن را وارونه آويزان كرده اند.پيش از آنكه اين اشتباه كشف شود ۱۱۶۰۰۰نفر آن را تماشا كرده بودند.

+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:31 |
حاج شيخ محمد منتظري در كشكول خود آورده است كه:سيد روضه خواني گفت من خواب ديدم كه جدم آب دهان در دهان من انداخت.

اصفهاني حاضر بود گفت:شما بسكه دروغ مي خوانيد جد شما ميخواسته تف به ريش شما بيندازد به دهان شما افتاده است!!

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 22:10 |
گوته میگه:مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد.

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 0:10 |
یک روز استالین مرحوم پیپ خود را گم  کرد.تلفن رییس پلیس بی رحم خود را گرفت

و گفت:پیپ من گم شده است و همین تلفن رهبرکافی بود تا رییس پلیس به وظایف

قانونی خود عمل کند.استالین بعد از نیم ساعت نگاهی به این طرف و آن طرف میز کار

خود کرد و اتفاقا پیپ خود را در همانجا دید.تلفن رییس پلیس را گرفت و گفت پیپ من

پیدا شد.

ولی رییس پلیس پاسخ داد:قربان تا بحال بیست و پنج نفر اقرار به دزدیدن پیپ شما کرده اند.

 

+ نوشته شده توسط وحید در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 0:0 |
جوانی دست زن پیری گرفته می برد شخصی به او رسید و گفت این کیست و به کجایش می بری؟ گفت مادر منست او را نزد طبیب می برم.گفت شوهرش بده خیلی زود خوب می شود.

مادر گفت این اقا چه طبیب فهمیده ای بود که به این فوریت مرض مرا تشخیص داد!!

+ نوشته شده توسط وحید در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 15:26 |
وقتی اسکندر کبیر به تخت سلطنت مقدونیه نشست هر چه املاک و اراضی از پدرش به ارث برده بود بین دوستان تقسیم کرد.پیرو مکاس از او پرسید برای خودت چه نگاه خواهی داشت؟در جواب گفت:امید که بزرگترین دارایی و تملک انسان است.
+ نوشته شده توسط وحید در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 21:10 |
قزوینی کمان برداشته به جنگ می رفت ولی تیر برنداشته بود.

شخصی او را گفت:تو که تیر نداری کمان بی تیر چه فایده دارد؟

گفت:لابد از طرف مقابل تیری خواهد رسید.ان را فوری به کمان خواهم گذاشت.

گفت:بلکه تیری از دشمن نرسد؟

گفت:آن وقت جنگی نخواهد بود که محتاج به تیر شوم.!

+ نوشته شده توسط وحید در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 21:21 |